راه
بی صبرانه حضورت را می طلبید
من بی بهانه در خود می شکستم
صبوری کوهی بود بر گلوگاهم
- رعد، بی امان، اشک میباراند
زمان، گذشت را نمی شناخت
ضربان خاطره ها نفس را بریده بود
جستجوی نگاه بی فایده
- وکلاغ سیاه آرامش کاجش را نمی جست
تردید دوباره ها - باور آمدن را لکه دار کرده بود
ومن هنوز- ناباوریم را مخفی نکرده بودم که
صبوریم شکست....
تشکر میکنم از دوست عزیز و مهربانم خانم( س .ا ) که لطف کردند و این مطلب رو برام فرستادند
نظرات شما عزیزان:
برچسبها:
















































